آمد و ما را میان خلق رسوا کرد و رفت
صد گره افکند از حسرت به کارم آن صنم
تا ز گیسوی دل انگیزش گره وا کرد و رفت
آنچه از تقوی و دانش داشتم با یک نگاه
دیده ی عابد فریبش جمله یغما کرد و رفت
خواستم پنهان کنم این عشق طاقت سوز را
اشک بی هنگام آمد رازم افشا کردو رفت...
بر شاخه ی خویش هم گرانم
آواره ترین مردمانم
عمریست که چون صدای زنجیر
در کوچه ی بی کسی روانم
یک سنگ زدید و من شکستم
دیگر مکنید امتحانم...
گاه در نقطه ای از معبد تنهایی خویش
نقطه ای که فوران دل و آرام درون
سر به یک صخره فرو می کوبد
اشکی از دیده فرو میریزد
ناگهان ظرف بلورین سکوت
به طنین نفسی می شکند
و صدایی غمگین می گوید:
آه ایام گذشت
دگر آن سلسله پا بر جا نیست
پس از امروز دگر فردا نیست...
حالمان بد نیست غم کم میخوریم
کم که نه"هر روز کم کم میخوریم
بوسه ی لبها در اینجا چیدنیست
حال من این روزها هم دیدنیست
گاه بر روی زمین زل میزنم
گاه بر حافظ تفأل میزنم
حافظ آمد باز فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
دخترک خنده کنان گفت که چیست راز این حلقه ی زر؟
راز این حلقه که انگشت مرا اینچنین تنگ گرفته است به بر؟
راز این حلقه که در چهره ی او اینهمه تابش و رخشندگی است؟
مرد حیران شد و گفت :حلقه ی خوشبختی است.حلقه ی زندگی است
همه گفتند مبارک باشد
دخترک گفت دریغا که مرا باز در معنی آن شک باشد
سالها رفت و شبی زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر
دید در نقش فروزنده ی او روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته هدر
زن پریشان شد و نالید که وااای.
وای از این حلقه که در چهره ی او باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه ی بردگی و بندگی است
در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد
عشقها می میرند...رنگها رنگ دگر میگیرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ.....دست ناخورده به جا میماند...
نه تو می مانی نه اندوه...
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رودقسم!
وبه کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت!
غصه هم خواهد رفت٬ آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها می آیند٬ به تن خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز!
نه تو می مانی نه اندوه...
![]()

بازاین چه شورش است که درخلق عالم است؟
بازاین چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین٬
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب٬
کاشوب در تمامی ذرات عالم است!
گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست!
این رستخیز عام که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند
گویا عزای اشراف اولاد آدم است...
محرم آمد...
محرم آمد و دل های عاشقان باز خونین شد ٬
باز هم زخم دیرینه در دلم سر بازکرد...نمی دانم چه بگویم و چه بنویسم؟
آیا می شود این درد بزرگ را در قالب این کلمات پیش پا افتاده بیان کرد؟
آیا می شود ؟ آه ...کاش بدانید که چه می گویم !
کاش می شد آنچه را در دلم می گذرد بیان کنم تا دیگر اینچنین قامتم نمی شکست...
این چنین بغض گلویم را نمی گرفت ... کاش می شد من هم خوب باشم.
محرم برای من فضایی ازعشق دارد ...
وقتی می بینم پس از گذشت این همه سال باز هم شکوه بزرگ مردی تمام عالم را می گریاند ...
وقتی می بینم هنوز سینه ها داغدار است ٬
وقتی میبینم هنوز داغ او مردم را به خیابان ها می کشاند احساس شرم میکنم ...
نویسنده:خودم

دلم می خواست عشقم را نمی کشتند
صفای آروزیم را که چون خورشید تابان بود ـ می دیدند
چنین از شاخسار هستیم آسان نمی چیدند
گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی کردند
به باد نامرادی ها نمی دادند
به صد یاری نمی خواندند
به صد خواری نمی راندند
چنین تنها به صحرا های بی پایان اندوهم نمی بردند
دلم می خواست یکبار دگر او را کنار خویش میدیدم
به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم
دلم یکبار دیگر همچو دیدار نخستین پیش پایش دست و پا میزد
شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو می کرد
غم گرمش نهانگاه دلم را جست و جو می کرد
دلم می خواست دست عشق ٬ چون روز نخستین
هستی ام را زیر و رو میکرد
دلم می خواست ...


در باغ بی برگی زادم و در ثروت فقر غنی گشتم. و از چشمه ی ایمان سیراب شدم.
درهوای دوستداشتن دم زدم ٬ و در آرزوی آزادی سر برداشتم ٬ و در بالای غرور قامت کشیدم.
از دانش طعامم دادند و از شعر شرابم نوشاندند.از مهر نوازشم کردند...
تا حقیقت ٬ دینم شد و راه رفتنم ٬ و خیر٬ حیاتم شد و کار ماندنم...
و زیبایی عشقم شد و بهانه ی زیستنم...
امشب در حصار تنهایی خویش برای تو می نویسم . می نویسم که من هنوز همان زورق بی بادبان هستم ! همان قایق بی بادبانی که در دریای عشقت گم شده ...امشب از خاطراتی می نویسم که تو آنها را از یاد برده ای ! از اشک هایم می نویسم . از اشکهایی که همچونبودن تو از گوشه ی چشمم غلتیدند . از آن سری می نویسم که در نگاهت بود. نگاهی که قلب شوریده ام را شکافت و به آرامی رامش کرد ! امشب از عشقی می نویسم که آغاز نشده پایان یافت...آری ای دوست تنهایی مرا به حبس ابد محکوم کرد! امشب همان دلهره های قدیمی سراغم را گرفته اند. امشب می خواهم بنویسم که دلم می خواهد مثل همان قدیم برای دلواپسی هایت بمیرم...آری من هنوز همان قاب عکس شکسته بر روی دیوار هستم ! کاش بدانی ...
نویسنده:خودم
چرا با من خداحافظ ؟
به من گفتی خداحافظ و بر قندیل مژگانت بلور اشک جاری بود ...
چرا با من خداحافظ ؟
تو که گلبوته های شعر شادم را زباران نگاهت بارور کردی...
تو که افسانه ی با دوست بودن را برایم از کتاب زندگی خواندی!
چرا با من خداحافظ؟
مرو ای بودنت شور جوانیها ...
مرو ای بهترین حرفت کلام آشنایی ها ...
اگر رفتی دگر تا عمر دارم داغدار رفتنت هستم !
اگر رفتی شب خود را ز اشک غم شراره بار خواهم کرد
اگر رفتی درون پیله ی تنهایی اندوه می مانم
برای طفل غمگین دلم لالایی دلگیر می خوانم....

دوباره باز میکند غم تو دفتر مرا ٬
دلم دوباره یاد میکند نگاه آخر تورا ٬
چرا نگفت میروم ؟
چرا چرا؟
جواب این سوال را چرا نداد بی وفا...